در سوگواری امام حسین(ع)




عباس بن علی ملقب به قمر بنی هاشم و مشهور به ابو الفضل که در نبرد کربلا
شجاعانه جنگید.پدرش علی بن ابی طالب و مادرش فاطمه کلابیه ام البنین است.
او در چهارم شعبان سال 26 هجری قمریمتولد شد.وی در دهم محرم در کربلا
همراه تمامی دیگر یاران برادر ناتنی اش حسین بن علی ،امامسوم شیعیان در حال
آوردن آب از رود فرات جهت رفع تشنگی اهل بیت کشته شد.مراسم یادبودکشته
شدن وی در روز نهم محرم(تاسوعا) برگزار می شودکنیه اش ابوالفضل است و به
او القاب دیگر مانند "قمر بنی هاشم" و "سقای کربلا" و "علمدار حسین"
و غیره داده اند.آرامگاه او در نزدیکی آرامگان حسین بن علی در کربلا قرار دارد
و شیعیان بین آرامگاه او و حسین بن علی را بین الحرمین می نامند.

معرفی
علی اکبر پسر امام سوم شیعیان حسین بن علی است.و مادرش لیلا دختر ابی مره
بن عروة بن مسعود ثقفی است.او متولد پنجم شعبان سال 33 هجری قمری در
مدینه است.و در دهم محرم 61 هجری قمری در کربلا به شهادت رسید.
شهادت
علی اکبر در واقعه کربلا حدود 28 سال سن داشت.او اولین کشته شده عاشورا
از بنی هاشم بوددر جزئیات کشته شدن وی اختلافاتی وجود دارد که قول معروف
اینگونه می گوید:او در نبرد روز عاشورا سوار بر اسب دویست تن از سپاه عمر
سعد را در دو مرحله بکشت و سرانجاممرّه بن منقذ عبدی بر فرق او ضربتی زد
و او را به شدت زخمی نمود،خون به مقداری جاری شدکه دیگر اسب نمی توانست
ببیند و او را به میان سپاهیان عمر سعد برد و آن ها به علی اکبر هجوم آوردند و وی
را آماج تیغ شمشیر و نوک نیزه ها نمودند به طوری که بدن او تکه تکه شد.
حضرت علی اکبر نزدیک ترین شهیدی است که با امام حسین دفن شده است.
مدفن او پایین پای ابا عبد الله الحسین قرار دارد و به این خاطر ضریح امام شش گوشه است.

معرفی
عبد الله بن حسین معروف به علی اصغر نام کوچک ترین فرزند حسین بن علی
(امام سوم شیعیان)است که مادرش رباب بنت امری القیس می باشد .
علی اصغر در 10 رجب سال60 هجری در شش ماهگی در کربلا به شهادت رسید.
علی اصغر یکی از چند نفری است که در بین شیعیان به باب الحوائج معروف است.
شهادت
یکی از مصائب ناگوار و سوزناک واقعه کربلا شهادت علی اصغر (ع) است.
در روز عاشورا در کربلا علی اصغر شیر خوار بود و از تشنگی بی تاب بود
حسین بن علی او را به میدان می آورد و او را بر دو دستان خود قرار میدهد
و می گوید: از یاران و فرزندانمکسی جز این کودک نمانده است.نمی بینید که
چگونه از تشنگی بی تاب است؟اگر مرا رحم نمی کنیدحداقل به این کودک
رحم کنید.در این حال در بین سپاهیان عمر بن سعد تشکیک ایجاد می شودکه ما
برای جنگیدن با کودکان نیامده ایم.در این حال عمر سعد به حرمله دستور داد که
با تیر سه شعبه کودک را بکشد و در این حین که حسین بن علی در حال
گفت و گو بود تیری از کمان حرمله آمدو گوش تا گوش حلقوم علی اصغر را درید.
حسین بن علی خون گلوی او را گرفت و به آسمان پاشید.



تولّد امام حسین علیه السلام
امام حسین علیه السلام در عصر روز پنجشنبه سوم شعبانسال چهارم هجرت
در شهر مدینه چشم به جهان گشود وپس از سال ها پرورش در کلاس نبوّت
و امامت در سال 61 ه انقلاب عظیم عاشورا را بنیان گذاشت. اسماء بنت
عمیس می گوید:«پس از به دنیا آمدن دومین فرزند فاطمه علیهاالسلام ،
روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به خانه علیعلیه السلام آمدند
وبه من فرمودند: پسرم را نزد من بیاورید.آن گاه من کودک را به محضر
پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم بردم. آن حضرت در گوش راستش اذان
و در گوش چپشاقامه گفتند و بعد نوزاد را در آغوش گرفته به نوازشش پرداختند.
ناگهان اشک از چشمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلمجاری شد.
وقتی ازعلت گریه سؤال کردم، رسول خدا صلیالله علیه و آله وسلم فرمودند:
به یادمصایبی که بعد از من بر این نوزاد وارد خواهد شد، افتادم. او را گروهی
ستمگربه نام دفاع از اسلام به شهادت می رسانند.

شبی خواب امیر کبیر را دیدم،جایگاهی متفاوت و رفیع داشت.
پرسیدم:آیا چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت:خیر.
سوال کردم:چون چند فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت:نه . با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟
جواب داد:هدیه مولایم حسین است.
گفتم چطور؟
با اشک گفت: آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند
چون خون از بدنم می رفت تشنگی بر من غلبه کرد
سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید.
ناگهان به خود گفتم:میرزا تقی خان!2 تا رگ بریدند این همه تشنگی؟؟
پس چه کشید پسر فاطمه؟او که از سر تا به پایش زخم شمشیر
و نیزه و تیر بود از عطش حسین حیا کردم لب به آب خواستن
باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت:
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی
آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ باشد تا در قیامت جبران کنیم..
بر حذر باشید از ستم کردن به کسی که یاوری جز خداوند عز و وجل ندارد.
حیله و نیرنگ نزد ما اهل بیت حرام است.
چیزی به زبان نیاورید که از ارزش شما بکاهد.
بدانید که دنیا شیرینی و تلخی اش رویایی بیش نیست و
آگاهی و بیداری واقعی در آخرت است.
باز محرم رسید ماه عزای حسین
سینه ی ما میشود کرب و بلای حسین
کاش که ترکم شود غفلت و جرم و گناه
تا که بگیرم صفا من ز صفای حسین

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه عزا و چه نوحه و چه ماتم است
ایام تسلیت
زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو
ظالم است یا عادل؟
داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.
سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟
زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .
هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...
در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ،
ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار
دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت
داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده
اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و
نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ
بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن
مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل
رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و
اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را
بخواهى ، به او صدقه بدهى.
حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه
مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس هزار دینار را به آن زن داد و فرمود
: این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر
از دیگران است.
ميگويند در کشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق کرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.
وي پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يک راهب مقدس و شناخته شده مي بيند.*
*وي به راهب مراجعه ميکند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد کرد که مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشکه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي کند.همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميکند.
پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و ترکيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسکين مي يابد.*
*مدتي بعد مرد ميليونر براي تشکر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز که با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود که بايد لباسش را عوض کرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن کند. او نيز چنين کرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسکين يافته؟ مرد ثروتمند نيز تشکر کرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعکس اين ارزانترين نسخه اي بوده که تاکنون تجويز کرده ام.*
*براي مداواي چشم دردتان، تنها کافي بود عينکي با شيشه سبز خريداري کنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.
براي اين کار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي، بلکه با تغيير ديدگاه و يا نگرشت ميتواني دنيا را به کام خود درآوري.*
نکته:
*تغيير دنيا کار احمقانه اي است اما تغيير ديدگاه و يا نگرش ما ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.*
منبع:weare.ir
در افسانه اي هندي آمده است که مردي هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهاي چوبي مي بست...چوب را روي شانه اش مي گذاشت و براي خانه اش آب مي برد.
يکي از کوزه ها کهنه تر بود و ترک هاي کوچکي داشت. هربار که مرد مسير خانه اش را مي پيمود نصف آب کوزه مي ريخت.
مرد دو سال تمام همين کار را مي
کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظيفه اي را که به خاطر انجام آن خلق شده به
طورکامل انجام مي دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط مي تواندنصف
وظيفه اش را انجام دهد.
هر چند مي دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پير
آنقدر شرمنده بود که يک روز وقتي مرد آماده مي شد تا از چاه آب بکشد تصميم گرفت با
او حرف بزند : " از تو معذرت مي خواهم. تمام مدتي که از من استفاده کرده اي
فقط از نصف حجم من سود برده اي...فقط نصف تشنگي کساني را که در خانه ات منتظرند
فرو نشانده اي. "
مرد خنديد و گفت: " وقتي برمي گرديم با دقت به مسير
نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در يک سمت جاده...سمت خودش... گل ها
و گياهان زيبايي روييده اند.
مرد گفت: " مي بيني که طبيعت در سمت تو چقدر زيباتر
است؟ من هميشه مي دانستم که تو ترک داري و تصميم گرفتم از اين موضوع استفاده کنم.
اين طرف جاده بذر سبزيجات و گل پخش کردم و تو هم هميشه و هر
روز به آنها آب مي دادي. به خانه ام گل برده ام و به بچه هايم کلم و کاهو داده ام.
اگر تو ترک نداشتي چطور مي توانستي اين کار را بکني؟